پشتیبانی

خرداد 98 - غرور زخمی من
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

غرور زخمی من

خدا برای طراحی چشمان تـــو *پارتی بازی* کرده...!


رد شو...

نتیجه تصویری برای عکس نوشته استقلالی دخترونه

مامعمولیا رو هیچکس تا حالا بغل نکرده

نهایتا از بغلمون رد شدن...


♥ نوشته شده در شنبه 98/3/11 ساعت 12:48 عصر توسط saha rad: نظر

غرور باید مچاله میشد...

نتیجه تصویری برای عکس نوشته استقلالی دخترونه


♥ نوشته شده در شنبه 98/3/11 ساعت 12:46 عصر توسط saha rad: نظر

نبودن..

همیشه هستم

بیشتر از انی که فکرش را میکنی...

پس به نبودنم فکر نکن...


♥ نوشته شده در دوشنبه 98/3/6 ساعت 1:12 صبح توسط saha rad: نظر

سردم...

امشب تو همین شب...

توی همین قدر هم قدر نبودنتو میدونم...

میدونی دلم گرفته...نه از تو نه از نبودنت

راستش خودمم نمیدونم از چی دلم گرفته...از شب قدری که هیچ امیدی ندارم؟؟

از شب احیایی که تموم اعضای بدنم مرده بگم؟

کاش میشد حداقل صدات بود

میدونی تلخ چیه؟؟

اینه که من حتی دیگه یادم نمیاد چه شکلیه صورتت

حرف زیاده حرف تلخ بیشتر

تو انگار با وجود من گره خوردی...

نمیخوام امشب با کسی قهر باشم...

دوست دارم آشتی باشم باهاش اما خب چرا سرد شده باز؟؟

 


♥ نوشته شده در یکشنبه 98/3/5 ساعت 9:47 عصر توسط saha rad: نظر

شهدا...

نمیدونم چرا امشب

چرا الان یاد شلمچه افتادم

چرا عاشق شدم...عاشق یه شهید

نمیدونم میترسم انگار...

دلم میخاد بخوابم اما خواب به چشمام نمیاد

حتی دلم نمیخواد اهنگ هم گوش بدم...دلم یه چیزی میخاد که سبک بشم...

شاید یکی که بیاد تو زندگیم...

یادمه اولاش نمیخاستم برم شلمچه اخه هیچکس کنارم نبود ...نه دوستی نه رفیق

اما یه جاذبه ای منو کشوند اونجا ...بالاخره رفتم اونم تنها

حس نمیکردم تنهام...دوستی ندارم چون انگار یه نفر همون جا کنارم بود...به دین اعتقاد دارم به حجاب هم دارم اما کاملش نه واسه تظاهر و ریا

اونجا اینقدر قشنگ ادمو به حجاب تشویق میکردن که یه لحظه خودمو یادم میرفت...اون چادرای رنگی و اخلاق فوق العاده شون...صبح زود بیدار شدن و نماز خوندنش که اولش یه داستانی شده بود

دیگه داشتیم به بیدار باش ساعت 4 صبح و خاموشی ساعت 11 شب عادت میکردیم

هنوزم زیاد راضی نبودم از اومدنم...اخه شب اول بود

فردا صبحش رفتیم اروند...یه سری حرفا زدن که اشک همه دراومد الامن...

بعد از دوروز رفتیم معراج شهدا...شنیده بودم خیلی جای خوبیه اما نه اینقدر

اولش هنوزم حسی نداشتم ...نمیدونم تا واردش شدم انگار دلم واسه امام حسین پر کشید اشک تو چشام حلقه زد...اخه من عاشق امام حسینم

بوشو حس میکردم اونم اینقد نزدیک

وقتی حرفای اونجا رو شنیدم دیگه طاقت نیاوردم...انگار محو شده بودم

حرفاش ...اون فضا...اون نوحه ها دیوونه کننده بود ...مگه میشد حالت زار نشه؟؟

انگار سبک شدم

قشنگیش اینجا بود که همه ی اتوبوس ها حرکت کردند همون ساعت 10 صبح اما اتوبوس شهر ما کلا خراب شد...ما تا 12 ظهر اونجا بودیم

هنوزم حس قشنگی که اون مرد واسه حرفاش داشت...اینکه خسته نمیشد یادمه

چقدر غبطه خوردم به حالش که اینقدر قشنگ درک میکنه...اما من از بین این همه مورد تنها چیزی که درکش برام سخت بود همین بود

ولی دلم بازم شلمچه رو میخاد...همون حرفا رو...حتی اگه حاضر باشم تنهایی برم

امشب تنها آرزوم همینه...بعدشم امتحان شیمی و ادبیاتمو عالی بدم تا ته امتحانا


♥ نوشته شده در شنبه 98/3/4 ساعت 2:17 صبح توسط saha rad: نظر

Design By : Bia2skin.ir